|
اگرقادرنیستی خودرابالاببری همانندسیب باش تا با افتادنت اندیشه ای رابالاببری
|

تو را زماني از دست دادم
كه ميان روزمرگي هايت گم شدم
و تو فرصت آن را نداشتي
كه دلتنگم باشي
عجب از من
تمام دلمشغولي ام تو بودي
تمامي دقايقم با تو مي گذشت
در لابه لاي دفتر خاطراتت به دنبال خود گشتم
نبودم
هيچ صفحه اي نشان از من نداشت
برگه هاي خالي زيادي بود
پاك شده بودم
از صفحه زندگي ات....!

هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایینتر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفتهبود. نمیدانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او میگویند عاصم جورابی!
سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سربهراهی هستی میخوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم میگن عاصم جورابی!
پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا میکنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:
وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم. صباحت زن زندگی بود . بهش میگفتم امشب بریم رستوران؟ میگفت نه چرا پول خرج کنیم؟ میگفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ میگفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟
تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یهروز گفتم عزیزم چرا جوراب تازهات رو نمیپوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنهام جور در نمیاد!به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمیپوشی؟ جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همونروز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!
رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسریهای خانوم! تا اینکه یهروز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفتهای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شبها تلویزیون میدید!
چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمیشد بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین میخواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایدهال من بود نمیشد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگلتر بود! کارش شدهبود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی میخورد. مدام زیر لب میگفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!
اوایل نمیدونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم میشکست و براش جوراب نمیگرفتم!

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من
نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را
دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام
مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم
می زدی
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.....
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید
















ما با مشکلات می جنگیم تا آسایش بیابیم ، ولی وقتیکه آسایش یافتیم آن را غیر قابل تحمل می یابیم . هانری بروکس آدامز
من در زمان خودم با معدود افرادی مواجه شدم که اشتیاق شدیدی به کار سخت داشتند. خوشبختانه همه آنها همکاران من بودند. بیلگلد
به هنگام نکوهش هنگامه باران ، به بهره اش نیز بیاندیش . ارد بزرگ
تن درست برای روان ، مهمانخانه ، و برای تن ناسالم بیمارستان است . بیگن
آنچه را که با خوشی و لذت آموخته ایم ، هرگز فراموش نمی کنیم . سیسرون
مردم آدمهای بردبار را با ادب می دانند حال آنکه بردباری سنجشی درست نیست ! باید ادب آدمها را در آزمون ها سنجید و نه در سکوتها … ارد بزرگ
آنکه کردار به سخاوت بیاراید و گفتار براستی در این جهان نیک بخت است . بزرگمهر
آنچه جهان به ما می دهد و آنچه خوشبختی نام دارد بازیچه تقدیر بیش نیست. لاوات
جنگ با روزهای سخت است که ما را پولادین می سازد . ارد بزرگ
اعتقاد به بخت و قسمت بدترین نوع بردگی است . اپیکتت
من احساس می کنم مختارم پس مختارم . لایب نیتس
بخشنده از دست نمی دهد او همواره در حال بدست آوردن است . ارد بزرگ
در نظر خردمند شادیی که غم به دنبال دارد بی ارزش است . بزرگمهر
آغاز و پایان جنگ توسط خون صورت می گیرد . همر
روزهای سخت بهایی ست که باید برای سرافرازی پرداخت . ارد بزرگ
دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود . لوتر
پاکی نفس جدایی می آورد . فردریش نیچه
نم نم باران ، سبب بیداری خاک گشته و آن را شکوفا می کند ، خرد هم ناگهان پدید نمی آید زمانی بس دراز می خواهد و روانی تشنه باران . ارد بزرگ
انسان قبل از هر چیز باید حیوان خوبی باشد . هربرت اسپنسر
پاداش درستی را در درستی بجوی ، و انگیزۀ کار نیک را همان نیکی بدان و سود دیگر مخواه . حکمت هندو
گردن کشان خیلی زود برده آدمهای بد کردار می گردند . ارد بزرگ
خرسندترین آدم کسی است که دل از مهر و موافقت گردان سپهر برگیرد . بزرگمهر
امید غذای روزانۀ بیچارگان است . هرشل
آنانکه از رسیدن به ریشه ها هراس دارند ، در روزمرگی دست و پا می زنند . ارد بزرگ
هرگز مگذارکه خنده تو باعث گریه دیگری شود . حسین بهزاد
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد *** تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس . حافظ
کلید رازهای بزرگ ، در ژرفای کمی نیست . ارد بزرگ
حقیقت نیازمند نقد است نه ستایش . فردریش نیچه
اشکهای دیگران را مبدل به نگاههای پر از شادی نمودن بهترین خوشبختی هاست . بودا
گردن فرازان به خرد روی آوردند و گردن کشان به نابخردی . ارد بزرگ
انسان خوشبخت نمی شود اگر برای خوشبختی دیگران نکوشد . دوسن پیر
اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بکوش زیرا آن شادی که ما به دیگران می دهیم به دل ما بر می گردد . بتهوون
هر چه بلند پروازتر باشیم به رازهای کمتری بر می خوریم . ارد بزرگ
شما چون فصلهای سال هستید ، زیرا در زمستان خود بهار را انکار می کنید ، در حالی که بهار سرسبز هرگز شما را انکار نمی کند ، بلکه در سنگین ترین خواب غفلت به روی شما لبخند می زند ، بی آنکه خشمگین شود و یا با شما ستیز کند و صفا و یکرنگی را نادیده بگیرد . جبران خلیل جبران
جاییکه در آن خوش بینی بیش از هر جای دیگر رواج و رونق دارد ، تیمارستان است . هاولاک الیس
آدمهای کوچک ، رازهایشان هم کوچک است . ارد بزرگ
بیایید نه تنها برای خود و خانوادهمان بلکه برای کشورمان مسؤولیت بیشتری بپذیریم . بیل کلینتون
آنان که نمیتوانند مسؤولیت قبول کنند، به رهبر نیاز دارند و برای داشتن رهبر داد و هوار راه میاندازند . هرمان هسه
همسران ، اگر رازهای زندگی خویش را بیرون نبرند خیلی کمتر به غم جدایی گرفتار آیند . ارد بزرگ
مرد پر جربزه و قابل وقتی با بحران روبهرو میشود، به تکیهگاه فکر نمیکند؛ روش خود را تحمیل میکند، مسؤولیتش را میپذیرد و نتیجه کار را [پیروزی یا شکست] از آن خود میداند. چارلز دوگل
به ما انسانها حق انتخاب دادهاند پس نمیتوانیم مسؤولیتها را به گردن خدا یا طبیعت بیندازیم. مسؤولیت خود ماست و باید خودمان به دوش بکشیم. آرنولد توینبی
رایزنی نباید سودی روشنی در راهی که نشان می دهد داشته باشد . ارد بزرگ
خوشبختی شکل ظاهری ایمان است ،تا ایمان و امید و سخت کوشی نباشد ،هیچ کاری را نمی توان انجام داد . هلن کلر
کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند. گوته
گردن کشی آدمیان ، ریشه در ریزی و خردی میدان اندیشه آنان دارد . ارد بزرگ
یک زندگی مطالعه نشده ،ارزش زیستن ندارد . سقراط
اگر می خواهی بنده کسی نشوی ، بنده هیچ چیز مشو . ژاک دوال
رایزنی که دوستان فراوان دارد تکیه گاه مناسبی نیست او گرفتار است و اندیشه اش آزاد نیست . ارد بزرگ
آنچه مردم را دانشمند می کند ،مطالبی نیست که می خوانند بلکه چیزهایی است که یاد می گیرند. فرانسیس بیکن
آنکه می تواند ، انجام می دهد،آنکه نمی تواند انتقاد می کند. .جرج برنارد شاو
وارون بر رشد و شکوه دانش آدمی ، ریشه ادب و منش آدمها ، از دوران دیرین تا کنون بسیار اندک دگرگون شده است . ادب تازیان ، مردم افرنگ و یا خاور نشینان کمترین دگرگونی را در خود داشته است . آنچه دگرگون شده دانش و خرد است . اما ریشه همان دردهای دیرین خویش را بر پشت دارد . ارد بزرگ
روزی سوراخ کوچکی در پیله ضاهر شد.
شخص نشست و ساعت ها تقلای پروانه
برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.
آنگاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و
دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.
پروانه به راحتی از پیله خارج شد
اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد.
او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شوند
اما چنین نشد!
در واقع پروانه ناچار شد همه ی عمر را روی زمین بخزد
و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز
آن را خدا برای پروانه قرار داده بود.
تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود
و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم
اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم
فلج می شدیم......به اندازه ی کافی قوی نمی شدیم
و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم
**********************
من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم
من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد
تا آنها را از میان بردارم
من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم
((من به آنچه خواستم نرسیدم....
اما آنچه نیاز داشتم به من داده شد))
نترس.با مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی بر آنها غلبه کنی.
((پرستو ابراهیمی))
آن زمان که آمدم...همه خواب بودند
و کسی به بودنم اهمیتی نداد
آن زمان که طلب عشق کردم
معشوقی نبود
و عشق ها دروغین شد
کاش زمان بشود و برای همیشه بروم
شاید در رفتن تنهایی نباشد
در دلم رازهاییست که فقط خدا میداند
و من با آنها لحظه ها را سپری میکنم
تا زمان رفتن فرا رسد...!
چـو خــورشيــد تـابـان ميــان هــوا
نشستــه برو شــــاه فـــرمـــــانـــروا
جهـــان انجمن شــد بر آن تخت او
شــگفتي فــرو مــانــده از بخت او
بــه جمشيــد بر گــوهـر افشـانـدنـد
مرآن روز راروز نوروز خــوانــدنــد
ســر ســال نـو هـرمـز فــــروديـــن
بر آســـوده از رنـــج روي زميـــن
بـــزرگان به شـــادي بيـــاراستنـــد
مـي و جـام و رامشگـران خواستنـد
چنيــن جــشن فــرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان يادگار

درخت را بريدند درخت خاموش بود هيچ تقلايي نکرد ...چرا؟؟
سالها از پي هم گذشت
بهار...تابستان...پاييز....زمستان درخت همچنان خاموش... چرا؟
گويي وجود خارجي ندارد رهگذران بر
باقي مانده تنه اش مي نشستند مي رفتند غم روزگار را بر تنش حک ميکردند او همچنان خاموش...
چرا؟
روزي جوانه زد سر بر اورد رشد کرد متبلور گشت ديگر خاموش نبود رهگذران ديگر نتوانستند... ودر
ساسارش مي ارميدند حال سايه اش را بر همه جا گسترانيده است او خاموش نيست
چرا؟؟؟ چون: اميدوار بود
به شکوفا شدن به زندگي به عشق به پايان ظلم و نفرت به نابودي ذلت به آينده به لطف معشوق
بزرگترين گناه نااميدي